حرف هایی از دل مامان
عزیز دلم
قبل از اینکه بخوام آزمایش بدم، تو رو احساس می کردم و با دیدن جواب مثبت انتطار شیرین برای دیدن تو شروع شد.
اولین باری که صدای قلبت رو شنیدم از خوشحالی گریه ام گرفت و فقط به تصویرت روی مونیتور نگاه میکردم ، خیلی کوچولو بودی و من از این تصویر سر در نمی آوردم.فقط می دونستم که بچه ی ناز و فسقلیم هست که دارم نگاهش می کنم 
هر ماه به شوق شدیدن صدای قلب کوچولوت که تند تند میزد پیش دکتر می رفتیم .با بابا کلی ذوق می کردیم و دلتنگ تو از مطب برمی گشتیم
15 هفته ای بودی که سونوگرافی گفت تو یه دختر ناز هستی.دختر کوچولوی من
اونجا برای اولین بار دست و پا و سر،حتی قلب کوچولوت رو دیدیم.ذوق زده بودم .اشک منم که دم مشک و... 

با مامانی (مامان مامان) رفتیم و یه عالمه وسایل قشنگ برات خریدند (دستشون درد نکنه)

کم کم تکون خوردنت رو حس می کردم و با هر تکونت عشق می کردم .اول فقط خودم میفهمیدم.هر چی بزرگتر می شدی تکونات رو میدیدیم و دیگه می تونستم بگم دست و پا و ... کجاست.بعضی وقتا زانو و .. رو همینطور قلمبه نگه می داشتی و نازت میکردم
مامانی می خواست برات سرویس خواب هم بخره که من نگذاشتم. آخه می خواستم خودم یه خوشگلش رو بدوزم و از اواخر ماه شش شروع به دوختن کردم. یک ماهی طول کشید.آخه مامان زود خسته میشد و باید استراحت هم می کرد تا تو هم اذیت نشی.تا اینکه بالش و تشک و لحاف و دورگیر تختت هم توش هم رویه هاش آماده شد 

بالاخره کارها تموم شد وآماده شدیم تا برات جشن سیسمونی بگیریم. اماخونه ی ما کوچولو هستش و فقط تونستیم مامانی و مامان جون (مامان بابا) ،خاله جون و خاله فاطمه، عمه و فاطمه و مریم (دختر عمه ها) ، زن دایی و زن عمو ها ، صبا(دختر عمو) و احسان (پسر عمو) رو دعوت کنیم که جمعا با خودم و خودت شدیم 14 نفر . برای این جشن کارت درست کردم،خاله جون هم که خطاط، دعوتنامه رو نوشت.خیلی خوشگل شد.

مهمون ها رو دعوت کردیم برای روز شنبه هشتم تیر.
از روز قبل مشغول به کار شدم و بابا رو حسابی به کار گرفتم. شنبه از صبح زود بیدار شدم و شروع کردم ساندویچ ها و کیک رو آماده کردم.کمک بهم دیر رسید و تقریبا کار تموم شده بود ولی باز هم دستشون درد نکنه.خاله جون و مامانی جارو پارو کردن و خاله فاطمه هم بادکنک خرید و باد کرد،یه کاردستی خوشکل هم برای در اتاق درست کرد.


خوش گذشت و کلی کادو های خوشگل گرفتی (دست همه درد نکنه،چرا زحمت کشیدید ...)
دیگه من موندم و تو وماه آخر که نمی خواست بگذره. همش نگران بودم که سلامتی !!خوب تکون می خوری!! کلی برات شعر و لالایی می خوندم تا وقتی دنیا اومدی واست آشنا باشه و آرومت کنه.
و دیگه در انتظار دیدن روی ماهت بودم
....


حرف هایی از دل مامان
